۩۞۩๑ خاطرات من ۩۞۩๑
www.night-girl-16.blogfa.com
همه چي تموم شد........... اينبارم با يه sms نميتونم بگم از طرف كي.............. چون دوس نداشت كسي بدونه.................... اما علي نامردي كرد................ بي خيال.............. واسم مهم نيس................ چون به كمك فهلا............... ***ديدمش...*** چند روز پيش با زينول داشتيم ميرفتيم كلاس كه يهو 2تا پسر رو ديدم.يكيشون موهاش خيلي ضايع بود.به زينول گفتم اونو نيگا...بعد يهو يه طوري شدم.منی كه هر كي رو ميديدم ميگفتم عليه حالا از پشت شناختمش...باورم نميشد.به زينول گفتم اون عليه.گفت بريم دنبالش.رفتيم.كاش نميرفتيم چون بازن ديوونه شدم.قلبم داشت از جا كنده ميشد.رفتن تو مطب دكتر.اون منو نديد.يعني اول خودمو پشت زينول قايم كردم كه منو نبينه.بعد اومديم بيرون كه ديدم اونم بيرون وايساده. يه لحظه نيگاش كردم. چشم تو چشم شديم. ..............وااااااااااي...بدنم يخ كرد...مغزم داغ......نميتونستم راه برم.نشناخت منووووووووو....ديوونه شدم...ميخواستم همونجا بشينم گريه كنم...زينول ميگفت ببين...ايني كه حتي قيافت يادش نيس...اينو ديگه چرا دوس داري...نه زينول...نه هدي...نه هيچكس ديگه اي منو نميفهمه...همه فقط حرف ميزنن...آره.منم به دوستام ميگفتم* عشق* كيلو چند!!!!!!!اما حالا خودم ......! به زور خودمو تا آموزشگاه رسوندم...اونجا بغض گلومو گرفت...شلوغ بود.نميشد گريه كرد.تو خودم ريختم.شب گريه گردم...تا اونجايي كه تونستم... ديروز تو كوه واسه هما درد و ول كردم...خيلي خوب دركم ميكرد...هر چی گریه کردم چیزی نمیگفت... ميگفت از خدا بخواه كه بهت بدتش...از خدا خواستم...هر روز قبل اينكه افطار كنم ميرمو دعا ميكنم...هدي كارش شده فحش دادن...زينب هم همينطور...امروز به يه دليلي بش زنگيدم.مجبور بودم.بحث آبروم وسط بود. تا صداشو شنفتم بازدلم واسش تنگ شد...... دوس داشتم الان پيشم بود... دم در آموزشگاه با هم قرار گذاشتيم...اما نشد.كلاس زود تعطيل شد.وقتي سر كلاس بودم فقط گريه ميكردم...زينول جونمم كه قربونش برم هروقت گريه ميكنم گريش ميگيره...اشك تو چشاش جمع شد...! فقط تونستم سلام كنم. يه تي شرت آبي پوشيده بود با يه شلوار جين(خیلی بهش میومد) ...زينول اومد بيرون. علي پشتمون بود.هركاري كردم نيگاش نكرد...آخه به خاطر من از علي متنفره...! علي ميگفت دوسم داره اما نميشه با هم ازدواج كنيم. پرسيدم چرا!!!!!!!!!!!!! گفت چون ازدواج موفقي نميشه... چراشو دوباره پرسيدم كه ايندفعه گفت: . . . امسالم ميخوام دعا كنم... راستي يه خاطر خواه گاگول گيرم اومده... مردم رو برق ميگيره ......ما رو باد گوز اديسون......... خيلي مشنگه به اون چه!!!!!!!!!!!!! الان زينول اس داد... گفت فراموش كنم كه بين منو اون دوستي وجود داشته...ميگفت دوست دارم...ديوونتم...اما تو فقط علي واست معنا داره...فقط اونو باور داري...پس باي................. منم خيلي نامردم...ديگه جوابشو ندادم... زينول تو همه ي اون مواقع دلتنگيم پشتم بود.حالا من اينطور پسش زدم!!!!! خدايا ازت ميخوام خودت كمكم كني....ميخوام هردورو با هم داشته باشم............با هم...............مگه خواسته ي زياديه!!! ميگه نميتونم اشكتو ببينم...... من هر دوتونو ميخوام ميفهمي!!!!!!!!!!!!!! تورو خدا واسم دعا کنین که هردورو بدست بیارم... ازتون خواهش میکنم شبای قدر منو فراموش نکنید... میخوام داد بزنم بگم: سيلوووووووووووووووووووووم به برو بچز با حال و خوش تيپ و خوش مرام.... چطورين شما؟؟؟؟؟ خوبين؟؟؟ خوش بيدين؟؟؟ قربون همتون... منم خوفم و خوشم و سيلووووومتم! واااااااي نميدونين كه چقدر دلم واستون تنگ شده بود!!! اندازه ي 10000000/1 اتم!!! باورتون ميشه؟!!!! اما جون خودم نباشه جون شما دوستاي گلم...!!!...كامي اوضاش قاراشميش بود!!! البته كماكان رو به وخامت ميره حالش، اما منو ميگي!!!!؟ خودمو زدم به بي خيالي و حوصله موصله ي اينكه فك مباركمو حركت بدم و به بابا بگم ببردش واسه تعمير معمير ندارم!!! حالا بذارين از اين مدتي كه حضور مبارك نداشتم رو بتعريفم!!!راستي اول بگم كه::: تولد تولد تولد بعدابعدم مبارك مبارك مبارك تولد بعدابعدم مبارك شبم شاد و دلم خوش تا 100000000000000000000000(((قرن))) زنده باشم اومدم شمعا رو فوت كردم تا 100000000000000000000000(((قرن))) زنده باشم...ژ حالا ددددددددست... دددددددددست... چرا حالت گرفتس!!!!! اینم مهمونا: به افتخار خودم....همگييييييييييي يه دست و يه هوراي بللللللللللللللللللللللللللللند!!! * * * هووووووووووووورررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا * * * کادو هاتونم نفری ۱۵ تانظر باشه.............................!!! خب... ما نهم رفتيم تلپيديم تهران خونه ي داييم...چون يه خونه اينجا داره يكي تهران...واسه ادب كردن آريو پسرش...آخه 4 سالشه و خيلي شره....!... خلاصه تو تهران بوديم تااااااااااااااااا 23 ...ديگه حوصلم سر رفته بود و هرچي با قاشق همش ميزدم باز سر ميرفت!!!!!!!!!! بابا كه دو روز اول رو تهران موند اما برگشت و ما، يعني من و مامان و هدي صفا...سيتي... راستي يه شلوار گرفتم مدل احمدي نژاد!!! ديدين؟؟؟؟؟ البته همين شلوار ورزشي خودمونه كه 3تا خطش متناسب با سليقه ي اشخاص و خريدكنندگان محترم با رنگ و مارك بالاش ميفرقه!!! خيلي جالب بود وقتي ديدم تك و توكي از اين شلوارا پاشونه...البته مامان وقتي ديدش گفت عمرا واست بگيرم اما در طي التماسها و تلاشها و كوشش هاي مداوم و مستمر تونستم نظرشو عوض كنم...حالا 23رفتيم اصفهان...!آها... سوالاي عمومي رو كه دادن من همچون مخ ها شروع كردم به تضعيف روحيه ي پيش دانشگاهي ها و داوطلبان واقعي،نه آزمايشي مثه خودم...چنان حالت متفكرانه اي به خود گرفته بودم آقا جون اولين سوال رو كه رياضي بود خوندم...چشمتون روز بد نبينه راستي ميرم كلاس ايروبيك... البته با زينول ميرفتم ... اما حالا ميخوام برم آمادگي جسماني...روزاي فرد ساعت 6-5كلاس آمادگي جسماني دارم...همون روزا هم ساعت 15/8-7كلاس كنكوري فيزيك!!! بايد يك ساعتي رو تو آموزشگاه علاف باشم...واي كلاس رياضي هم دارم ...البته خداروشكر هنوز شروع نشده...! خب ديگه...فك كنم كه زيادي تايپيدم...الان باز.......هيچي...بي خيخي...راستي راستي يه تصميم...شب ليله الرغائب(شب آرزوها)از خدا خواستم كه ديگه فكر علي رو از سرم بيرون كنه...آخه يه مدت قبل ناجور دلم هواشو كرده بود...تا الان كه ديگه موفق شدم...به نظرم ديگه هيچ احساسي بهش ندارم...واي راستي حساباااااااااااااااااااااااااااااان...نمره ي قبولي رو گرفتم...25/11.اما واسه اين مدرسه ي خراب شده ي كوفتي بايد نمره ي بالاي 13داشته باشي اي كاش مرا مادرم نام، مرگ مدارس ميكرد............................! ديگه تا بعد باباي سيلووووووووووووووم سيلوووووووووووم.... چطورين دوست موستاي گلم؟؟؟؟؟؟؟؟!!! خب ديگه چي؟؟؟؟؟؟؟!آها!!!!!!!!!!!!!!!ميخواستم بگم كه فهلا و تا بعد از امتحانات خرداد(اه...)باباي...چون امروز با هزار زور و خواهش مامانو راضي كردم تا اجازه بده حداقل 1 ساعت كامي رو وصل كنم كه فكر كنم حدود 2min از وقتم صرف وصل كردن اين همه سيم ميم شد... ديگه بيشتر از اين نميشه بنويسم...چون ديگه وقتم رو به اتمامه!!!پس : اِ ........ اِ .......گريه نكينن... برميگردم... راستي اين چند تا عكس رو هم واسه سرور جون ميذارم...ايشالا خوشش بياد...! ***ســـــــــــــــــــــلام*** ***ســـــــــــــــــــــلام*** ***صد تا ســـــــــــــــــــــلام*** ني نا ناي ني ناي ناي.... خان دايي جان خان دايي جان.... اِ ... اِ ...ببخشيد اشتب شد........! يه سلام بهاري تقديم به دوستاي جيگول ميگوليم..... چطورين دوست جوناي خوشملم........ *********اول از همه بگین که قالبم خوشمله؟؟؟؟؟؟؟؟؟هدی همیشه تا تقی به توقی میخورد میومد و قالب رو عوض میکرد...اما این یکی دیگه سلیقه ی خودمه!!!!!!!!!!******* اووووووووووووووووووووووه...بعد يه مدت نسبتا طولاني اومدم پيشتون تا شما رو از نگراني حاصله از غيبتم در بيارم.... اِ ... اِ ...چيه بابا.....چرا گريه ميكنين...آهاااااااااااااااااا....لابد اشك شوقه....ok!!! ايرادي نداره.. بهتون حق ميدم.ميدونم دوري از من خيلي سخته....اما غم و غصه ها رو بي خيخي...خودمونو عشقه...!!! (" الافي ،علافي"،كدوم درسته؟؟؟)خوش گذشت؟!!!به من كه خيلي. عــــــــــــا لـــــــــــــــــــــی بود. درسته كه نرفتيم مسافرت اما در عوضش هر روز رو يه جا تلپ بوديم...كوه...اقيانوس...زير زمين...دشت...دمن...جنگل...دريا...خونه ي اين...خونه ي اون... .خلاصه تايم آزاد موجود نبود...هر چند كه فكر تمريناي جبر لرزه بر اندامم مي افكند اما منو ميگي...چي داداش.....بي خيال بودم... اين مدت كه ميرفتيم كوه ،ما جووناي گل فاميل قليونو ميچاقيديم و چند تا پك ميزديم...البته نه اينه فكر كنين كه خانوادگي ميخلافيم و معتاديم...!تفنني ميكشيم.(البت من به دور از چشم پدر محترم)حالا من از پرتغال و دو سيب بالا تر نرفتم...ديروز جوگير شدم و نميدونستم كه انگوره(آخه سنگينه)حالا نامردا داده بودن من چاقش كنم....منم از همه جا بي خبر هي پك ميزدم...پك ميزدم...آقا جان پك ميزم..... تاااااااا!!!!!!!!!!!!!! ديدم كه همه ي آدماي فاميل نفري 5-4 تا همزاد پيدا كردن....كره ي زمين و همه ي محتوياتش ميچرخيد...آي ميچرخيد....آي ميچرخيد...كه ديگه هما از دستم كشيد و بردش.....منم گلاب به روتون محتويات معده ي گرانبهامو-----؟!-----ببخشيد.......! راستييييييييييييييييييييييييييييييييي سيزده به در خوش گذشت؟؟؟دخملا سبزه مبزه گره زدين...هر چند كه من خودم اعتقادي به اين خرافات ندارم اما منم يواشكي و به دور از چشم مامانم و اينا، اِاِاِاِاِاِاِاِاِي...يه سبزه اي گره زديم ...ببينيم خدا مرادمونو ميده...البته نه واسه شوهر...!آخه مگه ديوونم كه هنوز از فكر علي بيرون نيومدم بيام بپرم تو عشق يكي ديگه...نه.!واسه درس و دانشگاه و شوهر و....(شوخيدم!) خلاصه جمعه نشستيم خونه و به نظافت منزل كه كمي تا قسمتي ابري در حال كپك زدن بود پرداختيم...البت من درسم خوندم.......نميخواين تشويق كنين!!!!! -*_*-هيپ هيپ.........هورااااااااااااااااااااااااااا -*_*- هيپ هيپ........هورااااااااااااااااااااااااااا-*_*- شنبه هم كه امتحان تاريخ داشتيم...حسابي كوفتمون شد تعطيلات.... راستي راستي در مورد سوالات درس جبر: شانس آوردين كه اعتبارم تموميده بود و حس مس نداشتم كارت بگيرم...وگرنه بايد بايد همتون واسم سوالا رو ميحليدين جايزتونم : ويلا تو فشم ميخرم...كنسرت ساسي ميبرم....از رو برج ميلاد مي پرم... .البته اينجانب به دليل داشتن هوش بيسار بسيار بسيار بسيار بالا توانستم كه 23 تا از سوالا رو بحلم.بقيشم كه از رو جوابهاي بچه ها كپيدم.....آررررررررررررررره... ديگه چه خبر؟؟؟؟! مرگ دلبر.......واي.......خدا بيامرزدش.........زن خوبي بود....... جيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييغ... آخ....اگه بدونين چي چي شد!!!!!!!به علت خوشمزگي، با مزگي، باحالي، جيگولي، ملوسي و...موشه اومد بخوره منووووووووووووووووووووووو...هه هه هه بچه هاااااااااااااااااا يه خط جديد گرفتم.ايران ول...اما مسخره تا ثبت نام نشه نمي فعاله...منم به اسم دائيم "امين" ثبت ناميدمش.تا هديش رو به اون بدن.آخه سيم كارت قبليمو شيكوندم....البت مامان و بابا نه از اون و نه از اين هيچ گونه اطلاعي ندارن.....منم خودمو لوس ميكنم و دو تا چشمامو مي بندم...قربون....اِ...ببخشيد.جو گير شدم...اين مدت اينقدر ساسي گوشيدم ديگه دارم بالا ميام....لامصب خومشل ميخونه...منم جوگير شدم و ديگه اصراري واسه برگردوندن گوشيم نميكنم. خب ديگه...فكر كنم...البته فقط در حد يه فكره كه اينبارم زياد تايپيدم و حرفيدم و نوشتيدم و گزينه ي الف و ب و هيچ كدام و اطلاعات مسئله كافي نيست و ...........! فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای ***ســــــــــــــــــلام***ســـــــــــــــــــــلام*** سيلوووووووووووووووووووووم.... ما هم درست مثه بچه ها شديم راستي ديگه باباي................. قربونتون...منم خوبم...چه خبر مبرااااااااااااا بچه ها!!!!!!!! قبول دارين كه زندگي خيلي ريتمش كند و يكنواخت شده ؟!!!!!اونم شروع ميكنه به نصيحت كردن و اينكه چه افكار مسخره اي داري كه همش به فكر مرگي...ميگه هم سن و سالاي تو الان 20 سالشونه جيغ... نامردا فقط خودم بودم.يعني اينقدر اين زندگيتونو دوست دارين؟؟؟؟!خوش به حالتون... تو مدرسه كه كار منو زينول و كوثر شده گرفتن سوتي از خودمون و ثبتش راستي 5 شنبه امتحان فيزيك داشتيم.خانوم 7 تا سوال آورده بود امتحان ديني هم كه فقط من خونده بودم و به سيما و كوثر و زينول رسوندم.البته زينول خانوم نصف برگه آچار رو سياه كره بود از تقلب..........يكي نبود بهش بگه وقتي رو كه صرف اين كار زشت و قبيح كردي ميشستي ميخوندي............مي بينين چه دخمل بديه؟!!!!!!!!!!!!!! امتحان ادبيات هم كه خانوم مثه بت ابولهول راستي هندسه رو از ۱۰ نمره شدم 75/7...زينول شد 5/6.كوثر هم شد75/6........زبان هم من:5/7.زينول:75/8.كوثر:75/9...باز من كمتر شدممممممممممممممم... مديرمونم كه گفته بايد همه تا ۲۸ بريم مدرسه...هر چي نقشه واسه رفتن به پيشواز تعطيلات كشيده بوديم خراب شد........هر كي نره به ازاي هر روز ۲ نمره از نمره ي انضباطش كسر ميشه... بچه ها!!!!!!!!!اين چند وقته بازم تو فكر !!! افتادم....به خدا دارم ديوووووووونه ميشم... خب ديگه چه خبراااااااا ***راستي سرور من هر چي به وبت ميسرم نظر سنجيت نمياد...... چه جوري نظر بدم؟؟؟؟؟رو هوا؟؟؟؟!!!) خب ديگه...آپ اينبار كم بود.پس ديگه نميتونيد ايراد بگيرين...هه هه هه... دوستون دارم راستي ما به خاطر هدي امسال عيد رو خونه نشين شديم.خوش به حال اونايي كه ميرن مسافرت........... همه تون جاي منو خالي كنين......ok? من مسافرت ميخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ***ســــــــــــــــــلام ســـــــــــــــــــــلام*** السلام عليك يا دوستان...چطور متورين؟ اين چند روز رو حسابان و فيزيك و يه جيگولي هم شيمي سال دوم رو خوندم آها.حسابان رو كه بعد از امتحاناي ترم بوسيدم و گذاشتم كنار.(نيست خيلي فول بودم!).اما فيزيك چون چند جلسه اي حل تمرين داشتيم مجبور شدم يه مروري بكنم.آخه يه بار جلو همه ي بكسمون كيشميش شدم البته واسه جلسه ي بعدش۴-۳تا از تمريناي ساده رو حفظيدم بعد هر كدوم رو ۶ باري به جاي معلم به دانش آموزاي توهمي درس دادم البته اون روز اساسي خورد تو برجكم.آخه خانوم اون همه زحمات منو هدر داد هه هه هه اين هفته حسابي گاومون زائيده.هر روزشو امتحان داريم.نامردا مثه ... از ما كار ميكشن(كار استعاره از درس خوندنه). فقط برنامه رو داشته باشين: شنبه: ديني، جبر و تاريخ هر سه ميپرسن. سه شنبه: امتحان زبان و زبان فارسي هم ميپرسه. حالا مونده پنج شنبه كه يا شيمي يا هيچي...تازه شنبه ي هفته ي بعد هم ديني...اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... چرا اين معلما اينقدر بي فكرن؟؟؟گاهي اوقات ميزنه به سرم معلم شم بعد برم توي مدرسه هايي كه بچه هاي معلمام اونجا درس ميخونن.از تك تكشون يه زهر چشمي بگيرم كه ماماناشون حال كنن.اونوقته كه اين دل آروم ميگيره. اه...اه...آپ اينبارم خيلي مزخرف شد.همش در مورد درس و امتحان...! راستي ديروز يه فيلم ديدم خيلي باحال بود امشبم خونه ي دائيم دعوتيم.تولدشه... راستي بابت مشكلي كه تو قسمت "درباره وبلاگ" پيش اومده بود بازم عذرت ميخوام... خب ديگه...اگه بيشتر بگم باز تيكه ميپرونيد كه پرحرفم... فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای چطورين... اين آپ فقط جهت اين بود كه بگم توي درباره ي وبلاگ يه مشكلي پيش اومده بود و با وب يكي از دوستام قاطي شده بود...ببخشيد... سلام به دوستاي گل و دوست داشتني...خوبيد؟؟؟مرسي...منم خوبم.يعني خيلي خوبم.به دو دليل: 1) امروز چون هوا خيلي بد بود(گرد و خاك) واسه همين تعطيل بوديم...*هر چند كه صبح ساعت 7:15 بيدار شدم...*اما خب حال داد.ميدونين چرا؟؟؟؟آخه امتحان ادبيات داشتيم.منم فقط 2 تا از معني شعرا رو خونده بودم. 2) ديروز تولد باباجونم بود. خب ديگه چه خبرا!!!!!!!!سپهر كه گفتي من خيلي پر حرفم و در يك كلام زيادي فك ميزنم...باور كنين هر كاري ميكنم زياد نشه، نميشه...كسي هم كه ميخواد خودشو بدبخت كنه و منو بگيره بايد اين شرط منو بقبوله : "اينكه من در روز 12 ساعتشو ميخوابم راستي گفته بودم كه ميخوام كنكور ازمايشي آزاد بشركتم. البته نميخوام آزمايشي علامت بزنم.چون اون طوري رتبه رو مشخص نميكنن. من و زينول ميخواستيم با هم پتروشيمي دزفول بزنيم.البته اينو بگم كه نميخوام برم دزفول به خاطر ميگه امسالم چون هدي آزمون غير پزشكي رو سنندج زده منم مجبورم به خاطر اون بسوزم و دم بر نياورم.چرا؟؟؟؟؟چون بابا نميتونه منو ببره يه شهر ديگه بعد سريع بياد و هدي رو ببره...اه...دوست دارم هدي رو خفه كنم... هر چند منم لجم گرفته و ميخوام سال ديگه آزمون سراسري رو خراب كنم چند نفرتون نظر خصوصي داده بودين كه من اهل كدوم شهرم؟؟؟؟اگه برين و دوباره شرح حالمو تو توضيحات بخونين متوجه ميشين... امروز يه جيگولي ناراحت شدم كه تعطيل بود.آخه ادبيات داشتيم.خانوممون زبان فارسي رو هم باهامون گرفته.يه زن مزخرفيه كه دومي نداره...ميشه دوست خانوادگي دائيم اينا...همش منتظر گرفتن آتو از من بيچارست...همين كه لبمو تكون ميدم شروع ميكنه به زر زر كردن كه آره.اسما خيلي حرف ميزنه و..... خيلي هم فضوله.جلسه ي قبل با اين كه اصلا نحرفيدم اما باز تذكر داد آخه فردا مامانم توي مدرسه ي منه...واااااااااااااااااااااااااااي خدا به دادم برسه...راستي اين روزا كامي(كامپيوترم) قاط زده.خودش Reset ميشه...10 دقيقه پشت سر هم... واسه همين نميتونم بيام واسه اين آپ خبرتون كنم(البته دليل ديگشم مامانه.خيلي عصباني ميشه ميام نت.آخه وقتي ميشينم پاي كامي حداقلش 5 ساعته)...ببخشيد...اما بعدا جبران ميكنم.....قول ميدم... دعا يادتون نره هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(واسه اينكه بابا بذاره برم دزفول).ايول...مرسي...ميدونستم دوستاي خوبي دارم آآآآآآآآآآآآآآآآآآي... هه هه هه.عمرا ديگه دمپاييوتو ببيني...نيگه ميدارم واسه خودم... باباي امروز صبح ساعت ۶:۵۵ از خواب بيدار شدم طبق معمول دست و صورتم رو شستم و نشستم سر ميز صبحونه. هيچ وقت ميل به خوردن صبحونه ندارم واسه همين اون ۱۰ دقيقه رو با چشاي باز ميچرتم. فهميدم داره منو دست ميندازه.يه كش و قوسي به خودم دادم و از سر ميز بلند شدم و رفتم تا حاضر شم.كش سرم گم شده بود و يادم نمي اومد كه ديشب كجا گذاشتمش.البته توي اتاق من به تعبير بابا شتر با بارش گم ميشه...۵ دقيقه اي رو دنبالش گشتم تا يافتمش...اگه گفتين كجا بود؟؟؟زده بودمش دور كنترل تلوزيون اتاقم... بابا كه خودش تنها ميره اداره.مامان هم هدي رو ميرسونه مدسه.اما چون مدرسه ي من خيلي دوره، مامان ديرش ميشه واسه همين من با سرويس ميرم. امروز زودتر از هميشه حاضر بودم و منتظر...يه ۵ دقيقه اي وقت داشتم تا اومدن سرويس.واسه همين اومدم كامي رو روشنيدم تا ببينم كه چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما هر چي جون كندم وصل نميشد واسه همين از حرصم دو شاخه ي سه راهي رو از تو پريز كندم ... رفتم دم در و منتظر شدم.نيومد.ساعت ۷:۵۷ دقيقه بود كه باز حرصم دراومد و زنگ زدم به راننده.اول يه نيمه دعوايي كردم خلاصه رفتيم مدرسه.بعدش زنگ اول مباني داشتيم.خانوممون خيلي باحال و يه جيگولي هم بي عرضست.درست مثه بچه ها باهات ميلجه.اول ميخواستيم بريم دانشگاه واسه ...(خودمم نميدونم واسه چي!!!) اما چون امتحان شيمي داشتيم، بعضي از بچه ها قبول نكردن وگفتن كه ميخوان شيمي بخونن.خلاصه اينكه نرفتيم. زينول درسش خوبه.البته منم خيلي خوبه ها!!!!!! اما اون يه نموره خر خونه.ولي من نه! نميخونم.يعني حوصلشو ندارم.وقتي بيشتر از ۱ ساعت ميشينم پاي درس، احساس ميكنم دارم وقتمو تلف ميكنم.دارم خفه ميشم.دنيا جلوي چشام تيره و تار ميشه.(البته نه تا اين حد،ولي خب...در كل حسش نيست) خلاصه زينول اجازه گرفت كه بياد بيرون از كلاس تا درسشو بخونه...خانوم به زور اجازه داد.راستشو بخواين زينول از دست من اومد بيرون.آخه ميدونين چيه؟ ميخوايم كنكور آزمايشي دانشگاه آزاد بشركتيم...واسه همين ميخوام با هم يه شهر و يه رشته رو انتخاب كنيم.منم هي داشتم از رشته ها و ... ميحرفيدم... بعد اون رفت بيرون و منم با سر هم كردن چند تا دروغ اومدم بيرون پيشش.اما اين بار ديگه حرف نزدم.مثه يه دختر خوب نشستم و تقلب مينوشتم.يه طومار بزرگ...درسته كه از شيمي خوشم مياد اما حسش نبود كه بخونم.به اميد زينول اومدم مدرسه.اما ديدم نامرديه كه همش اون به من برسونه واسه همين گفتم كه تعريفي ها با من. البته اونم نوشت ها!!!!(تقلب رو ميگم) زنگ دوم فيزيك داشتيم. قرار گذاشتيم ديگه نحرفيم.چون مامان دوشنبه ها تو مدرسه ي من درس ميده، واسه همين من نزديك دوشنبه ها ساكت ميشم.اول مثه دانشمندا طوري سرمو به علامت تاييد تكون ميدادم كه خود خانوم نظري مونده بود كه چي گفته كه اينقدر مورد تاييد منه!!! اما بعدش باز زنگ سوم هم كه بله.........شيمي داشتيم.من و زينول و كوثر و سيما با هم قرار گذاشتيم كه همگي به آيه ي شريفه ي "و امرهم شوري بينهم" عمل كنيم.من چپ دستم واسه همين خيلي حال ميده وقتي با يه راست دست توي يه نيمكت باشي و امتحان بدي سوال ۱و۴و۶ رو از زينول گرفتم.۵ رو از كوثر.۳ رو از تقلبي كه نوشته بودم.۲ رو..............هه......خيال كردين.......من اونقدرام تنبل نيستمااااااااااااااااااااااااااااااااا...۲ رو ديگه خودم نوشتم خب ديگه...آها.ايول.امروز روضه دعوتيم...خونه ي دايي مامان...راستي امروز فهميدم كه با كوثر اينا فاميليم.گفت كه بابا مامان من ميشه پسر دايي باباي باباش...(چه نزديك) سلام.چطورين؟ حال و احول؟؟؟خوش ميگذره؟ به من كه نه!درساي فيزيك و حسابان پدرمونو دراورده... تو يه جمله داد همه رو درآورديم. امروز تو مدرسه جشن داشتيم.واسه بچه هاي بي ادب و پرروي مدرسه( شاگرداي ممتاز). ديوونه ها توي اين سرما، ما رو توي حياط نگه داشتن كه جايزشونو بدن... البته من جزو نفرات فوق برتر بودم اما به دلايل معنوي خواستم استعداد بچه هاي ديگه شكوفا شه. و واسه مطرح شدن عقده اي نشن. به خانوم دارابي مديرمون گفتم كه كارنامه ي منو به يكي از بچه هايي كه تا حالا شاگرد اول نشده عوض كنيد و اونم نامردي نكرد و خلاصه اينجانب از معدل 99/19 به 99/16 تنزل يافتم. آها!!! داشتم ميگفتم.ما يه مستخدم داريم به اسم كشاورز كه من و زينب و خانوم اصيل وندي( دبير آمادگي دفاعي پارسالمون كه مجرده و خيلي باحال) اسمشو گذاشتيم گربه نره... اه...كه چقدر چندشم ميشه از اين مرد...تقريبا 2 متري ميشه با 130 كيليويي وزن.!!!با اينكه زن و بچه داره اما با يه حالت چندشي به بچه ها نگاه ميكنه خانوم دارابي كه ديد اوضاع خيلي افتضاحه، خودش رفت و دوربينو با يه بهانه اي ازش گرفت و ما يه نفس راحتي كشيديم و وقتي هم كه فيلمو نگاه كردن ديدن كه...بله............................. خودتون بهتر ميدونين... نظر يادتون نره ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
STRONG> خوبين؟؟؟ واقعا خيلي كمكم كردين...راستي اينو هم بگم كه از اين به بعد نميخوام هيچ نوشته ي غمگيني رو بنويسم.ميخوام شاد باشم. خاطرات من ۩۞۩ تغيير بدن.ميخوام خاطرات خوش زندگيمو بنويسم.واسه شروع اتفاقي رو كه ديروز تو كلاس افتاد رو ميگم... ما يه خانوم چراغي داريم كه خيلي جالبه. يه سوژه ي خوب واسه خنده. با دماغ حرف ميزنه و دهنش واسه خالي نبودن عريضه باز و بسته ميشه. اون روز طبق معمول از همه چيز و همه كس حرف ميزد الا درس... چون ساعت آخر بود هيچكي حوصله ي گوش دادن به اراجيفشو نداشت و منم طبق معمول ساعتهاي آخر رو به استراحت ميپردازم...(خدائيش خيلي حال ميده.نيمكت آخر و صفا و سيتي...) خلاصه اون روز يه مگسه رو كه انگار يه چيز جالب رو تو خانوم يافتيده كرده بود رو ديد ميزديم.خانوم چراغي مدام با دست مگس رو پس ميزد اما اون سيريش شده بود و ول كن نبود... خلاصه ما مشغول براندازي مگس شده بوديم كه يهو غيبش زد... سرفش گرفت... حالا معلوم شده بود كه مگس بخت برگشته كجا غيبش زده بود...؟؟؟ا ادعا كرد كه بزاق محترمه شون به سوي گلوشون پرتاب شده!!!!!(بر منكرش لعنت) اما جدا فكرشم چندش آوره.من و زينب هم كه فقط منتظر يه سوژه بوديم واسه خنديدن، تا وقتي كه زنگ خورد هي خنديديم...اين اولين خنده اي بود كه بعد از اون ماجرا از ته دل داشتم... خب ديگه مامان دادش دراومد...آخه امروز نوبت منه كه جارو كنم... من ديگه برم...نظر يادتون نره ها!!!!!!!!!!!!!!!!!! به امید پیروزی استقلال تو دربی امروز... همه چي تموم شد... ديشب همه چي رو واسه هميشه تموم كردم... برخلاف ميلم... البته نه از روي اجبار... به خاطر اينكه يه روزي بالاخره بايد اين كارو ميكردم... دير و زود داشت، اما سوخت و سوز نه... بهش يه sms زدم...گفتم كه ديگه هيچ وقت نه زنگ بزن نه sms بده... اونم قبول كرد... رفت.......................... واسه هميشه......... خيلي واسم سخت بود...خيلي پشيمون شدم...اما نميتونستم به زور نگهش دارم... وقتي همه چيز تموم شد ، خيلي گريه كردم... مامان بابا خونه نبودن واسه همين راحت راحت تونستم زار بزنم... واسه خودم گريه كردم... واسه اون... واسه عشقم كه خيلي زود تموم شد... واسه همه ي روزاي قشنگ با هم بودنمون... واسه حرفاي قشنگش... واسه صدايي كه ديگه هيچ وقت نميشنوم... واسه خنده هاش... واسه تيكه هايي كه مي پروند... واسه همه چيز... از خدا خواستم كمكم كنه... اشكام تمومي نداشت..الان باز دلم گرفته...بغض راه گلومو بسته... بي خيالش...نميخوام فراموشش كنم چون يه كار بي فايدست... فقط ديگه به با اون بودن فكر نميكنم... ميخوام به درسم فكر كنم.مامان كم و بيش از ماجراي عشقم خبر داره...البته فقط ميدونه كه يكي رو دوست دارم كه سرطان داره...بهش نگفتم كه باهاش بودمو بهم گفته كه سرطانش الكي بوده... به مامان قول دادم كه ترم دوم رو جزو شاگرداي ممتاز كلاس باشم... امروز صبح خيلي دپرس بودم اما زينب و كوثر خيلي بهم كمك كردن.كوثر نميدونه با علي بودم ميگفت تو كه ازش خاطره اي نداري پس ميتوني فراموشش كني... نمي ذاشتن برم تو فكر... ميخوام ديگه آهنگ غمگين گوش ندم...آخه با تك تكشون خاطره دارم... خاطره ي با اون بودن... راستي از همه ي شما ها به خاطر كمكاتون ممنونم... مخصوصا":رضا، خوابالو، رونين، آرمين و ... ميخوام يه زندگي جديد رو شروع كنم... عاشق كسي باشم كه دوسم داره... نه !!!!!!!!!!!!!!! تا اطلاع ثانوي فقط درس و بس... چند ورز پيش آدرس وبمو بهش دادم.... نميدونم ميسره يا نه!!! من كه ديگه نميتونم باهاش باشم تا حرفامو بهش بگم... پس ميتونم حداقل از طريق وبم باهاش بحرفم... ايم چند روزي كه ديدمش باز هوايي شدم... ميدونم تقصير خودم بود،،،،،،،،،،،،،، اما باور كنين خيلي دلم واسش تنگيده بود... ميدونستم كه اگه بازم ببينمش داغون ميشم.................... اما خب......... ديوووووونم ديگه... دست خودم نيست..... " زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام رفتي و بدون تو غرق شده روز و شبام دل من با هيچكسي نميتونست خو بگيره شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام... *** گريم ميگيره... هر وقت گريه ميكن آروم ميشم اما مثه اينكه اينبار بدتر شدم............ *** آهنگ عوض ميكنم... همه رفتن كسي دورو ورم نيست چنين بي كس شدن در باورم نيست ... همه رفتن كسي با ما نموندش كسي خط دل مارو نخوندش همه رفتن ولي اين دل مارو همون كه فكر نمي كرديم سوزوندش... با هم قرار گذاشتيم.... اومد... وقتي ديدمش خيلي آروم شدم... خيلي... آخه هنورم خيلي دوسش دارم... نميدونم چرا نميشه فراموششش كنم.... ميگم فراموش... يه چيزي ته قلبم ميگه: """يادمه""" زينب هر چي فك ميزنه بازم نميتونه متقاعدم كنه كه اون منو دوسم نداره... نميدونم چطوري مني كه به همه ي عشقا مسخره ميكردم خودم اينطور درمونده شدم... خلاصه اومد و با هم حرفيديم... ميگفت منو فراموشم كن... تو جواب فقط تونستم بگم خفه شو............... ديگه حوصله ي كل ندارم... حوصله ي هيچي رو ندارم... معدلم كه افضاح شده... 99/16......... مني كه هميشه معدلم از 18 پايين تر نبود حالا شدم 16 نامردا يه صدم نميدن تا حداقل بشم 17 به درك... واسم دعا كنين تا بتونم فراموشش كنم... نمييييييييييييييييييييييييييييييييييييشه... نميتوووووووووووووووووووووووووووووونم نميخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من نامرد نيستم... بي وفا نيستم... كسي هستم كه به عهدي كه بسته وفا ميكنه... نميشكنه عهدشو... روزاي اول بهش قول دادم و ميخوام تا ميتونم روي قولم وايسم... آره ... اونقدر ميمونم تا جونم دراد... علي نميدونم كي اينو ميخوني اما ميخوام بهت بگم كه... هنوزم خيلي خيلي دوووووووووووووووووووووووووست دارم... دو روز پيش دوباره زنگ زد... نميدونم چرا؟؟؟ مدرسه بودم واسه همين گوشي رو silent بود... وقتي شمارشو ديدم تمام بدنم يخ كرد.... زينب ميگفت بي خيال... نرو تو فكرش... اما نميتونستم... خواستم بهش s بزنم بگم چيكار داشتي اما زينب نذاشت... ميگفت خودش دوباره ميزنگه... اما اومدم خونه يه علامت سوال واسش send كردم... جواب نداد و ديگه نزنگيد تا شب... شب خونه ي دائيم بوديم كه بازم زنگ زده بود... حرصم گرفت... باز همون s رو واسش sendكردم... باز جواب نداد... به درك... نميدونم چرا اما يه چيزي ته دلم ميگه ميخواد برگرده... اگه برگرده... ميخوام پا بذارم رو دلم... نميخوام ديگه باهاش باشم... مگه من عروسك دست اونم؟؟؟ اما چراااااااااااااااااا باز زنگ زد؟؟؟ نه!!! بدونه چي كشيدم... . . . داره ميخونه: تو بري و تنها بمونم تو ديگه بارم بي ارزشي ميخوام همه اينو بدونن" ... سي دي رو در ميارم و ميشكنم... يه شادشو ميذارم... اما نه... خوب نيست... باز داره ميخونه: ساده بودم و دل به تو بستم نشستم به پاي تو برو برو ديگه نمي خوام همدم آره اينو دل ميگه خاطراتتم بردار و ببر ديگه نميشينم واست چشم به در ... برو ديگه صدام نكن بهتره تنهام بذاري ميخوام فراموشت كنم اگه خود تو بذاري ديگه دست رو دلم نذار طاقت نمونده واسه من جوونيمو ازم گرفتي دربه دري شد يار من................." بابا چرا خدا كمكم نميكنه!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا ديگه طاقت ندارم... ميخونه: ديووووووووووووونه... تو رو دوس داره ميدونه با تو هميشه بي تو نميشه ديوووووووووووووووووووووووووووووووووونه... پ.ن: + همين روزاست كه همه ي آهنگا بزنن تو دهنم از بس كه ميگوشمشون.... + گوشم ديگه داره كر ميشه...از بس كه ميگوشم... + ديگه هيچ------------- هنوزم منتظرشم برگرده... اون روز آخري گفت كه اسما از يه چيزي مطمئنم كه حاظرم روش قسم بخورم... قسم... مگه اون اين چيزام حاليش بود؟؟؟ ميگفت به جون اسما كه آخرين قسممه... جون اسماااااااااااااااااااااااااااا يه چيز جالب: بعد روز تاسوعا اونو ديدم و عاشقش شدم... سال بعدشم 24 روز قلب از تاسوعا از هم خداحافظي كرديم. اما اون روز تاسوعا دوباره زنگيد و .روز تاسوعا من با عشقم رسيدم... منتظرم ببينم تاسوعاي بعدي چي پيش مياد؟!!!! !!! !!!!! !!!!!!!!! به نظرتون باز برميگرده؟!؟!؟ اونقدر حرف دارم كه تموم نوشته هام رو نيمه ميذارم... اون شب گقت كه مطمئنم كه به شيما نميرسم و يه روزي به سمتت بر ميگردم... گفتم خب اگه مطمئني چرا نميموني؟؟؟ نميتونم...آخه اون 3 ساله كه تو زندگيمه.نميتونم رهاش كنم... پس من چي؟؟؟ اين كارو كردي؟؟؟ ميخوام نفرين كنم اما نميشه... دلم نمياد... گفتي يه نشوني بذارم تا وقتي كه به هم نرسيدين بهم خبر بدي... رو كه نيست... سنك پاي قزوينو گذاشتي تو جيب... نميتونم... خودش گفت يه روزي بر ميگرده. خيلي نامرده. خيلي ... نه...من هنوزم دوسش دارم...پس نمي تونم اين حرفا رو بهش بزنم... اما اين كاراشم نمي تونه منو حتي يه ذره هم ازش متنفر كنه. اون روزي كه گفتم دوسش دارم گفت كه آره تو هم منو خيلي منتظر گذاشتي خيلي خوب بود. خيلي اما بايد بيشتر مواظب كاراش مي بودم. آخه... نمي شد.چون اون دزفول بود. خيلي از هم دور بوديم. اما دلامون نزديك كاش اون سال تاسوعا بيرون نميرفتم اما نه!!! اونوقت زندگيم بي معني بود. خيلي تو اين 1 سال بهم سخت گذشت... خيلي مگه من چند سالم بود؟؟؟ وقتي كه سنمون ميرسه خيلي گريه كرد... با هدي(خواهرم) حرف زد...البته با گريه...آخرش قرار شد كه فقط 5 شنبه ها با هم باشيم... اما طاقت نياورديم... اون روز... يعني همه ي اون 1 ماه خيلي خوش گذشت...بهش sms دادم گفتم اگه ميخواي يه روزي منو تركم كني همين الان اين كارو بكن... گفت به همين اذان صبح قسم تا آخرش باهاتم... آره... تا آخرش بود... همه ي حرفاش دروغ بود... اما من... چه صادقانه همه چي رو باهاش در ميون ميذاشتم... اما انگار شيما از من بهتر بود... من 16 اون۱۸ شيما ۲۱ اما تجربش خيلي بيشتر بود خيلي بد منو بازي داد...خيلي بد...!!! نميدونم ميتونم فراموشش كنم؟؟؟!!! همش سر نماز دعا ميكنم بهش برسم... ميگفت ماميه شيما خيلي سگيه...نميذاره به هم برسيم منم الان خيلي سگي شدم... يه موقع دعا ميكنم همون كاري كه اون با من كرد رو شيما با اون بكنه... به قولش: اين روزا حوصله ي هيچ كس و هيچ چيزي رو ندارم...داغونم... داغوووووووووووووووون مثه ... ميپرم به همه... پ.ن: + اعصابم خط خطيه.با مامان و بابا همش سر جنگ دارم. حالا چه برسه به هدي... با التماس ميگفتم دوست دارم اما دلش يه جاي ديگه اي گير بود نميدونم از عشق چي كم گذاشتم؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . . احساس خفگي... . . . . . احساس پوچي... . . احساس ديوونگي... . يه لحظه دوسش دارم يه لحظه متنفر... نميدونم چم شده؟؟؟ پس كمكم كن... هنوزم نتونستم از قلبم برونمش... نميشه... واسم دعا كنين... حرفاش... يادم ميوفته ميگفت دوسم داره فقط منو... اما ديدم دلش خيلي بزرگه... طوري كه واسه خيلي هاي ديگه هم جا داشت من اولي و آخريش نبودم دارم خفه ميشم... پ.ن: + در زندگي در نهان به آنهايي دل ميبنديم كه... دوستمان ندارند و... از وجود آنهايي كه دوستمان دارند بي بهره ايم... شايد، اين دليل تنهاييمان باشد... چند روزه ... كه... بغض راه گلومو بسته... نميتونم گريه كنم... هدي گير ميده ميگه باز چته؟؟؟؟ نه فقط به اون... به همه گفتم كه فراموشش كردم... تظاهر خيلي سخته... اينكه يكي رو خيلي دوست داري اما به همه بگي ازش متنفر شدي . . ميخوام داد بزنم... بگم::: هنوزم خيلي دوست دارم... اما. . . نميشه نميذارن... كاش ميشد مثه باباي ياسمن خودمو بكشم اما جراتشو ندارم... ياد نگاهت كه ميوفتم داغون ميشم دوست داشتم دارم نميدونم دوسم داري؟!؟!؟ دل من شده شيشه تو هم شدي سنگ ميشكني منو خوردم ميكني... اما باز دوست دارم. ديوونم همه ميگن... خودتم ميگفتي آره . . . . ديوووووووووونه . . پ.ن: + چند وقتيه كه ديگه تنهايي اذيتم نميكنه. + باهاش دوست شدم + قول داده تنهام نذاره... خدايا... دارم ميميرم... داغونم كرده... حالا داره با يكي ديگه... تريپ لاو مياد... نه... هنوزم نتونستم... و نميخوام... فراموشش كنم... آخه نامردي... بي وفايي... بي مرامي... تو كار من... نيست.... . . . خدايا... ازت ميخوام كمكم كني... بازم منتظرشم.... ميدونم... ديگه ارزشي نداره... اما با اين دل ديوووووووونه چيكار كنم؟!؟!؟! نميتونم... متقاعدش كنم تا فراموشش كنه... آخه... اسال... شب و... . روز... دلم باهاش زندگي كرده... كمكم كن خدا جون... 90% موفق شدم... Forget for ever… خيلي احساس خوبيه... تنفر رو ميگم... اينكه... با تمام وجودت... از يكي كه... قبلا تمام زندگيت بودن... متنفر شي... الان احساس خوبي دارم... خيلي خوب... به نظرم ... بايد زندگي كنم... زندگي... حالم بده... خيلي بد... نميدونم باز چه مرگم شده؟!!! دارم تمام سعيمو ميكنم... ديگه دوسش ندارم... نه!!! اما من فقط يه گوشه ي خيلي... خيلي كوچيك از خاطرات كهنشم... كمكم كنيد... 6 روز گذشت... ديگه دارم موفق ميشم... البته... ميدونم 6 روز كمه واسه forget كردنت... به قول تو... كردن كار بديه... اگه بد بود چرا!!! خودت خودت رو به من شناسوندي... واقعا خدا رو شكر... راستي به امير گفتي... خفه... نگو نه ... ديگه حتي اگه خودتم بكشي حرفا و دروغات رو باور نميكنم.... حالم از تو و هر چي پسره به هم ميخوره... ديگه نميخوام... حتي... بهت فكر كنم... 70% موفق شدم... فراموش... واسه هميشه... البته... كينه رو... نميتونم... و نمي خوام فراموش كنم... يه كينه ي خيلي بد... خيلي خيلي... بد... كه دوست دارم جبرانش كنم... يه تلنگر به شيما بزن... واسش خوبه... بدونه به خاطر كي... بايد جلوي خونوادش وايسه... اره ... بزن تلنگر رو نامرد... اون روزي كه از محسن شنيدم كه يكي ديگه رو دوست داري اصلا ناراحت نشدم.ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟؟ اما وقتي فهميدم كه اونقدر پستي كه منو گذاشتي ذخيره ،خيلي داغون شدم.نميدونم چرا اين كارو كردي؟؟؟؟؟آخه مگه من مجبورت كرده بودم كه باهام باشي؟؟؟ اون روز اوم فقط قصدم اين بود كه بهت بگم كه يكي هست تو اين دنيا كه خيلي دوست داره و 1 ساله كه زندگيش رو فقط به خاطر تو... خودتم ميدوني كه من تو رو به خاطر خودت ميخواستم.البته ببخشيد اما تو چيز ديگه اي نداشتي كه بخوام با تو باشم.البته شايم داشتي و من ازش خبري نداشتم. يادته اون روزي كه گفتي سرطان داري چقدر گريه كردم. نامرد چطوري دلت اومد؟؟؟ مگه فقط آدم دلش از سنگ باشه تا اون طور گريه ي يكي رو ببينه اما بازم به دروغ گفتنش ادامه بده!!! اون دروغ مسخره رو باور كردم اما تو چه قسمهايي كه نخوردي واسه اثبات اينكه سرطان كبد داري... واسه من مهم نبود اما تو ميخواستي منو دك كني!!! لابد خيلي از اين كه دختراي ساده اي مثه من رو زجر بدي خوشت مياد؟؟؟ اما همين الان ميگم كه هيچ وقت نمي بخشمت... هر چند واسه آدمي مثه تو فكر نكنم اين چيزا مهم باشه... راستي ديگه منتظرت نميمونم... روزاييه كه تو بهم گفتي كه فراموشت كنم خيلي روزاي بدي بود... خيلي... فقط اين آهنگ بهم آرامش ميداد... واسه ديدن تو كور ميشد اين چشم كاش حتي تو تنهاييمون نداشتم من روت چشمداشت حالا تازه شنيدم كجا با كي بودي تو توجيه نكن نگو ازم شاكي بودي تو هميشه داد ميزدي سرمو ساكت موندم نه! فكر نكن تو نبودت عاشق موندم حالا از عشقي كه داشتم چي برام موند برو دور شو از جلو چشام بي مرام زود ميخواي برگردي سر من شلوغه ساده اي؟؟؟!!! حالا تو نبودم اشك نريز طاقت كن به تو احتياجي نيست اينو باور كن نميگم غريبه شدي، تو واسم غريبه نيستي منم سخت بود واسم ببينم هميشه نيستي ديگه فكرشم نكن اسما مال من ميشه!!! يادمه گفتي تو مال مني ديگه هيچ وقت ازم تو دل نميكني ولي بازم تو رفتي با يكي ديگه آخه دوست داشتني كه ميگفتي اينه........ تف به اين زندگي نكبت بار... تف... عقم ميگيره... از هر چي پسره... از هر چي نامرده... از هر كي كه ميگه: دوست دارم... زندگي مني... كه چي؟؟؟ بعد مثه يه لباس عوضت... به خدا... اگه خودكشي گناه نبود... خودمو ميكشتم... بمونم كه چي؟؟؟؟؟؟؟؟ كه بازم... يكي ديگه دلمو به بازي بگيره!!! خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بكش منو.... ديگه نمي تونم... آخه چراااااااا نه. بايد... تو دلم بكشمش... نميشه... گفتنش آسونه... اما نه... چرا اوني كه منو شكست... رو هنوز دوست داشته باشم؟؟؟!!! آره... از تو علي... حالم از اين دنيا بهم ميخوره... ديگه نميتونم ادامه بدم... خورد شدم... داغون شدم.... مگه واسش مهمه؟؟؟... نه... تف به تو زندگي... ![]()
![]()
![]()
![]()
***آريسا***
جونم دارم ميفراموشمش!!!!!!!!!!!!! ![]()
![]()
علي
رو ميگم...![]()
![]()
دیدمش...![]()
همين الان دعوا كردم ناجور...بعدا خودم بهت ميزنگم!!!!!
واي باورم نميشه ........................!
شب قدر پارسال خيلي دعا كردم...گريه كردم كه به علي برسم....![]()
![]()
...اما آمامو گير آوده بود...ميدونست علي رو دوس دارم...![]()
![]()
![]()
![]()
!
!
!
يادم نميره اون روزي كه فكر ميكردم علي سرطان داره وقتي تو مدرسه بهش گفتم داشتم گريه ميكردم...اونم شروع كرد به گريه...
زينول جونم...اگه به وبم سر زدي ميخوام بهت بگم كه از ته قلبم و خيلي خيلي دوست دارم...![]()
![]()
زینب جونم.علی جونم.به خدااااااااااااااااااااااا دوستون دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از دستتون دلگيرم.. آخه چرا هيشكي نيومد تولدمو تبريك بگه؟!!!! ها
!!!!! ايول.... دست مريضاد... دم همتون گرم... يادتون باشه كه جبران ميكنم... حتما جبران ميكنم! حالا يه جشن كوچول واسه خودم ميگيرم...![]()
![]()
![]()
![]()
* * * كنكوووووررررررم ... * * *![]()
و سوالات را يكي پس از ديگري در مينورديدم كه نگوووووووو...اما خدائيش سوالاي عمومي خيلي خوب بود و منم در حد اسكار هاليوود جواب دادم اما چشمتون روز بد نبينه...تا سوالاي تخصصي كوفتي بلا گرفته رو ديدم فغان از نهادم بريد و همچون بيدي بودم كه با سوالات تخصصي ميلرزيدم...
..اولين سوال خودش سخته...حالا چه برسه به اينكه تو هم حالت از اون مبحث به هم بخوره...اه.اونم مبحثarcو نسبت معكوس مثلثاتي و از اين مزخرفات...خلاصه هر چي بيشترميگشتم دنبال سوال آسون،كمتر ميافتم...اما نه والا...هيچي نميافتم...سوالاي فيزيكشم ايييييييييييييييييي بدك نبود
...7-6تائي رو تونستم answerكنم...حالا نوبتي هم كه باشه نوبت شيمي بود كه من فكر ميكردم تو اين درس زرنگم.چراااا؟چون تو امتحاناي مدرسه نمره هام عالي بودش خدايي.اما تو نگو كه اون نمره ها واسه خاطر تقلبي بود كه از زينول ميگرفتم!!! شيمي هم كه خيلي خيلي بسار بسيار سخت و جان فرسا و طاقت فرسا بود...نامردا نميگن بچه ي مردم نااميد از سر جلسه بلند شه چي ميشه؟؟؟ چي ميشه؟ هيچي!![]()
..واسه همين من بايد واسه موندن تو اين مدرسه امتحان بدم.......آخراي مرداد!!!!اي خداااااااااااااااااااااااااااا
...يعني ميشه يه روز اونقدر شجاع بشم كه طي يك عمليات انتهاري به خودم بمب ببندم و برم و هر چي مدرسه اس منفجر كنم و با خاك يكسان
...؟ اگه بشه چيييييييييييييييييييييييييييييي ميييييييييييييييييييييييييييشه!!!![]()
![]()
![]()
خوفين؟؟؟؟؟ خوشين؟؟؟؟؟ به من چه؟؟؟ مگه دامپزشكم؟؟(ا..ا...ببخشيد
...جون خودم نباشه جون شما شوخي بود!)خب چه خبرا؟؟؟راستي بازم بايد بگم معذرت ميخوام كه نميتونم واسه اين اپم خبرتون كنم...آخه اين مدت به كامي بد جور معتاديده بودم واسه همين مامان همه ي لوازم موازم كامي رو جم كرد و منو تو خماري گذاشت...هدي طرف منو ميگرفت و به مامان ميگفت بابا معتاد رو كه يهويي ترك نميدن! نه ميدن؟واسه همين من و هدي تصميميديم كه اگه قرار شد معتاد شيم ، معتاد نشيم! چرا؟ خب چون اون موقع مامان كه ميخواد ما رو تركمون بده يهو مارو از هر چي مواه دور ميكنه و ما هم سنگ كوب نصيبمون ميشه!![]()
![]()
باي باي...![]()




![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
خيلي خب...چرا اينطوري نيگا ميكني؟!!!!!!!!رفتم بابااااااااااااااااااا...........اه........ ![]()



خوبين؟!!!
چطور متورين؟!!!
فداتون...منم خوبم....
عيدتون مباركككككككككككككككككككككككككك![]()
....هرچند ميدونم كه يه نموره دير آپيدم
...اما باور كنين كه اين دو سه روزه اصلا خونه نبوديم
....دلتوووووووووووووووووون بسوووووووووووزه
....همش گردش و تفريح و خوردن و ...
خلاصه كه كلي خوش گذرونديم
...البت امروز رو مونديم خونه چون
....راستشو بخواييييييييين نميدونم چرا
...اما از فردا بازم شروع ميشه
...هما اينا هم (اگه نميدوني كيه برو قسمت "درباره ي وبلاگ"رو بخون)كه تهرانن
...۵-۴ روز ديگه برميگردن
...آخ كه چقدر دلم واسش تنگيده![]()
![]()
............راستي بچه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
يه مشكل تو قسمت پيوندها واسم پيش اومده
....آخه قرار بود با گلي جونم يه نيمه همكاري(كمك-همياري-help) تو وبش داشته باشم
....بلاگفاي وبش رو كه باز كرده بودم ماله خودمم باز بود بعد كه ميخواستم مرجان جونو بلينكم
يهو ديدم كه چييييييييي
؟؟؟؟؟؟؟ اي داد بي داد
....همه ي لينكاي خودم حذفيدن
و ماله اون جاشو گرفته
.......حالا مجبورم كه همه ي لينكامو بحذفم
....البته اونايي رو كه يادمه رو دوباره مي لينكم
اما اون دوست جوناييييييييييي رو كه يادم رفتن
.........(!ببخشيد!
) هر وقتي كه با من سر زدن بگن تا دوباره بلينكمشون
......!خب چه خبر مبرااااا
!ديگه ادامه نميدم چون ممكنه مثه دفه ي قبلي يه خورده از موازين اخلاقي فاصله بگيرم![]()
.....! اهه
......ديروز مهشيد،دختر خالم اومده بود خونمون
....كلاس اوله
خجالت نميكشه...
من هم سنش كه بودم كلاس پنجم بودم...
...پيك نوروزيشم آورده بود
...تنبل
....هنوز چند صفحه بيشتر نحليده بود
...من كه يادمه همون روزي كه مي آوردمش خونه همه رو مي حليدم
....هر چي بهش گفتم بذار خودم واست حلشون كنم...مگه به گوشش ميرفت
...اه.
..اه...![]()
...
خانوممون كه واسه جبر حدود ۸۰ تا سوال طرح كرده
كه بايد بايد حلشون كنيم
...هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم
...دوستاي خوب اين مواقع پيداشون ميشه
...بچه ها جدي جدي كي حاضره كه سوالا رو واسم حل كنه
؟؟؟؟؟باور كنين يه جايزه ي خوب پيشم داره
....امسال درسته كه عيدي هام به ۱۰۰ تومن نرسيد
...اما خوب بود
....خدا بده بركت
....با همين پولاي عيديم يه كادوي خوف واسش ميگيرممممممم
...حالا هر چند تا سوالي كه تونستين بگين تا بهتون بدم
.............ديگه خودتونو كرمتون
......اما از ۳ تا سوال كمتر قبول نميشه.
...........................از اون دوست جونايي كه يه كم سنشون بيشتره
و مخصوصا رشتشونو رياضيه
كه بيشتر انتظار ميره.
...........مخصوصا رضا جوووووووووووووووووووووون
....آخه خودت لو دادي كه عمران خوندي
.....پس نتيجه ميگيريم كه هم بزرگتري
...هم بيشتر حاليته
...هم اينكه رشتت رياضي بوده
....ببينم چيكار ميكني
!!!!!!!!من كار دارم
و وقت ندارم
و شركتام بي صاحاب موندن
و از اين حرفام حالي نيست
.....راستي ببخشيد چون اعتبارم رو به اتمامه نميتونم بيام خبرتون كنم واسه اين آپ
...به بزرگي دماغاي خودتون ببخشيد
.............![]()
سرور جووووووووون
به قول بابام
: زدي ضربتي
، ضربتي نوش كن...![]()
![]()
دوستون دارم و قدرتونم خيلي خيلي و به شدت ميدونم
(مخصوصا بعد از حل كردن تمرينام)......![]()
![]()
؟؟؟؟؟يه مدت بود كه اصلا حس آپيدن نداشتم
...آخه سوژه ي خاصي هم نبود...
.
...اه... از يكنواخت بودن متنفرم... به هيجاني خيلي خيلي خفن نيازمندم
(خواهشا نگين كه من بي جنبم.......واسم هيجان بده.....)...ميگماااااااااا! كي مياد با هم خودكشي كنيم
؟؟!آخه من جراتشو ندارم
اما به نظرم دسته جمعي خيلي حال ميده.هميشه به بابا ميگم كه حوصله ي اين زندگي رو ندارم.دوست دارم خودمو بكشم…!شماها چطوري 50-40 سال زندگي كردين
(اما خدايي فكرشو بكنين!16 سالم خيليه...چه برسه به 50-40 ساااااااااااااااااااااااااااااال!)
(مزاح بود!)ميگه ديگران به فكر درس و دانشگاهشونن اونوقت دختر من زر ميزنه...(البته با اين لفظ كه نميگه...اما منظورش همينه ديگهههههههه
)...منم ميگم وقتي همه آخرش ميريم زير خاك(
مودبانه ترش اينكه ميميريم يا فوت ميشيم يا به ملكوت اعلي مي پيونديم!)پس چه لزومي داره كه خودمونو خسته كنيم
؟؟؟!تو قبر كه نكير و منكر نميان بگن كه چند سال درس خوندي و چه دانشگاهي و چه معدلي
؟!!!نه........ ميپرسن؟نه كه نميپرسن
...پس بياين همه با هم يه هيجاني به زندگيمون بديم.موافقاي خود كشي دسته جمعي همه يه جيييييييييييييييييييييييييييييييييييغ بكشن.....![]()
... . ديگه حرف زدن خيلي واسم سخت شده.همش ميترسم كه بازم يه سوتي موتي چيزي ميزي بدم و اون دو تا هم شروع كنن به خنديدن و دست انداختنم
...البته همش تقصير خودمه.من شروع كردم
.آخه عادت دارم كه خيلي ازاشتباهات لفظي ديگران مثه تپق رو ميگيرم و شروع ميكنم به مسخره كردن طرف...ميدونم كار بديه.اما خب دست خودم نيست.حال ميده...امتحان كنين... .
خلاصه اينكه يه برگه از سوتي هاي ما سه نفر پر شده..............البته تصميم داريم كه يه برگه هم براي نوشتن سوتي معلماممون بذاريم.چون اين روزا اونا هم يه چيزيشون شده...مدام سوتي ميدن
.........هه...![]()
.طبق معمول اون آيه رو مد نظر داشتيم…بعد……..حالا اوضاع خيطه
…ميدونين چراااا؟؟؟يكي از سوالا رو من و زينول و كوثر مثه هم نوشتيم كه البته اون سوال رو از من كش رفتن(البته نميدونم چرا رو برگه ي زينول بود.
!!!) حالا اين سواله كه 3 نمره ي ناقابل هم داشته اشتب بوده
...==>خانوم ميفهمه كه ما مشورت كرديم…….==>وااااااااااي…چه شود……..![]()
![]()
جلومون بود و تازشم منو زينول و كوثر رو جدا كرد....زبان هم همينطور....![]()
![]()
؟؟؟؟؟عروسي قمرااااااااا
؟؟؟؟؟دسته تبرا تو *** بي خبرا
؟؟؟؟؟(واي واي واي
...ببخشيد)برف اومده تا كمرااااااااا
؟؟؟؟؟نكنه سلامتي رهبرااااااا
؟؟؟؟؟گزينه ي الف و ب؟
؟؟؟؟نكنه هيچ كدام
؟؟؟؟؟وااااااااااي شايدم اطلاعات مسئله كافي نيست و من خبر ندارم
؟؟؟؟؟(چه خوشمزم من!!!!!)
![]()
![]()
...قدرتونو ميدونم
...(برگرفته شده از اخبار جوانه ها)![]()
![]()

![]()
...............![]()
![]()
مرسي.منم خوبم. چه خبرا؟!؟!؟!...ايام به كامتون هست؟ من كه نه...آخه اصلا نتونستم از اين چند روز تعطيلي استفاده كنم و بهره ي لازم رو ببرم.به خاطر هدي كه نتونستيم جايي بريم![]()
...اه.
..من رو هم كه بابا مجبور كرده بشينم و درس بخونم
.(نيست خيلي حوصله دارم!)هر چند كه ميدونم به خاطر خودم ميگه.
.(واسه كنكور آزمايشي)راستي آخرش مجبور شدم به خاطر هدي صنايع تهران رو انتخاب اول بزنم.خب چي ميگفتم؟!!!!![]()
...هر چند، درس ساده اي بود(نيروي محركه ي مولد) اما خب وقتي سر كلاس هيچي نگوشي بعد تو خونه هم هيچي نخوني همين ميشه ديگه...! ![]()
كه ..........آخرش يادشون گرفتم...!!!
و خودش به دليل ذيق (درست نوشتم؟؟؟) وقت همه رو حليد.![]()
![]()

![]()
."اره ۶".اگه خيلي پاستوريزه نيستين نيگاش كنين.اره ي ۱و۲و۳و۴و۵ رو هم ببينيد.خيلي خوبن ...راستي اون گلايي كه مثه من شيفت ثابت صبح هستن: از اين روزا نهايت استفاده رو بكنيد.(خواب صبح منظورمه
)من كه مثه نخوابيده ها تا اون جايي كه جا داشته باشه ميخوابم.البته شبش رو دير لالا ميكنم.حدودا" ساعتاي ۵/۳-۳ ميخوابم
.همه ميخوابن.فقط من ميمونم و ارواح سرگردان و خبيثه...البته بيكار بيكار هم نيستم.ميشينم با گوشي مامان با دوستام sms بازي ميكنم.آخه از وقتي قضيه ي يارو رو به مامان گفتم بهم شكيد و خيلي محترمانه عذر گوشي رو خواست...من گوشيمو ميخواااااااااااااااااااااااااااام.
..هرچند منم از حرصم تا اونجايي كه ميتونم sms ميسندم...![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
..جاتون خالي
.خيلي خوش گذشت.
..ديشب هم واسش جشن گرفتيم![]()
.يه جشن 5 نفره
.نه...نه...خواهر يا داداش جديدي پيدا نكردم.مامان بزرگم اومده بود پيشمون.تولد بابا رو هيچكي يادش نبود.اما من.........آرررررررررررررره داداش....پس چي فكر كردي؟!!!!!!! ما اينيم ديگه...راستشو بخواي حافظه ي تاريخ نگاري من توووووووووپه . تاريخ تولد همه ي دوستا و اقوام و فاميل ها و آشنا يان و كاركنان و (ببخشيد جو گير شدم)، رو از حفظم
.امسال چون درگير ماجراي علي بودم يادم رفت كه سالگرد ازدواج مامان بابا رو اولين نفر تبريك بگم...هر چند بابا يادش بود و خودش يه جشن كوچولو گرفت...خيلي رمانتيك بود...
اون شب من و هدي احساس كرديم اضافه ايم.اما خب نميخواستيم جشنو از دست بديم...هه هه هه.
بعد اون 12 ساعت باقي مونده رو بايد واسش بحرفم
..."(به نظر شما همچين آدمي وجود داره كه اين شرطو فبول كنه؟؟؟؟؟؟؟مگه خل شده باشه!)علي. نه...چون از شهرش خوشم مياد ميخوام دزفول رو انتخاب كنم. هر چند بابا نميذاره.
حالا خوبه مرغ باباي شما يه پا داره، اما مرغ باباي من كه هر دو پاش قطعه...
: هواش گرمه.
(((((آخه يكي نيست بگه اگه گرمه و من تحملشو ندارم بس چطوري سه سال توي اون هواي 50 درجه كويت دووم آوردم؟؟؟!)))))، راهش خوب نيست.بايد 2 كورس ماشين سوار شي....و... . اما خب منو زينول حاضريم هر گونه سختي و مرارتي رو واسه با هم بودنمون بتحمليم...اما خواهشا واسم دعا كنين بابام از خر شيطون پياده شه...![]()
تا احتمال اينكه بذارن برم دزفول بيشتر شه.هدي و زينول تو جواب اين حرفم ببخشيدااا فقط گفتن: خيلي خري و ديوونه
...همين.
.قرار شد امروز سر كلاسش اصلا اصلا حرف نزنم اما تعطيل بود.حالا واويلاست...ميدونين چراااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
...همه چي رو ميذاره كف دست مامان...
.كه هر كاري بگم دريغ نميكنن و از جون مايه ميذارن و حاضرن به خاطر يه تار موي من جونشونو فدا كنن....
![]()
مامانم كه ديد باز هيچي نميخورم گفت: خوب شد؟؟؟
گفتم: چي؟
گفت: استخاره اي كه الان انداختي.![]()
همه ساعت ۷:۲۰ ميزنن بيرون اما سرويس من ساعت ۷:۴۵ مياد دنبالم.![]()
و بعدشم گفتم كه نميخواد ديگه بياي دنبالم.گفت مگه كجايي؟كفتم با بابام رفتم.الانم توي راه مدرسم.بعد گوشي رو قطع كردم.در رو باز كردم تا ببينم بيرون چه خبره؟ بعد يهو چشتون روز بد نبينه كه
... . اه...ضايع شدم.اومده بود.يه لبخندي زد و منم با سري افكنده به پايين رفتم و سوار شدم.![]()
... . نامرد باز يه تذكر آبدار
به من و زينول و كوثر داد.اما خدائيش اينبار تقصير كوثر بود.آخه برگشته بود پشت و ميفكيد.
.اما خب خانوم فهميد.گفت اسما درست بشين.(آخه من به بهانه ي چپ دست بودنم سر ميز نشستم و ۹۰ درجه به راست رفتم.)منم گفتم كه چون چپ دستم نميشه و اونم گفت كه جاتو با زينول عوض كن.واااااااااااااااي
...خدااااااااااااااااا....ديگه نميشد ...اما نه...من همچنان به خود اميدوار بودم.خلاصه خانوم ۶ سوال گفت.
...سيما هم وضعش از من خرابتر بود
و همه رو كوثر واسش گفت.البته من از اطلاعات زينول كش رفتم و به اسم خودم به اون دوتا مفلس دادم.امتحانم كه با موفقيت داديم.من كامل ميشم.اما زينول ۱ نمره اي اشتب داره.هه هه هه.شانس رو دارين؟!!!ترم اولم من هيچي نخونده بودم.از زينول و كوثر تقلب گرفتم.آخر سر هم از هر دوشون بيشتر شدم.
من شدم ۵/۹.زينول شد ۹.كوثر هم شد ۵/۸.![]()
سر كلاس كه معلممون هيچي حاليش نيست( حسابان)
. واسه همين اصلا گوش نميدم.با آقاي منصوري يكي از دبيراي باحال كلاس گرفتم. چقدر كه اين مرد حاليشه... درسو تزريق ميكنه تو مخت. خلاصه اينكه چون سر كلاس خانوم سعيدي گوش نميدم ميشينم با زينب فك ميزنم و ميخندم .خانومم عصباني ميشه و مدام چشم غره ميره
.اما خوشبختانه چون مامانم يك روز در هفته رو تو مدرسه ي ما درس ميده و به اصطلاح همكارشه، نميشه خيلي عصبانيتشو بروز بده.(خانوم سعيدي ).هر چند، نامرد جاي منو زينبو عوض كرد
....حتي ديگه معلما هم نميذارن پيش هم بشينيم .
آخه وقتي با هميم حتي به ترك ديوارم ميخنديم
.همه رو سر كار ميذاريم...مخصوصا زهرا، بغل دستيمو كه دائم اسگلش ميكنيم.![]()

![]()
![]()
![]()
.حالا امروز كشاورز مسول فيلم برداري بود.ديگه خودتون بدونين چه زجري كشيديم.رو هر كدوم از ماها 20min زوم ميكرد و با يه حالت تائيد و رضايت يه لبخند ميزد و نفر بعدي...![]()
![]()
خوشين؟؟؟
اول از همه ي شما دوستاي گلم به خاطر همه ي راهنمايياتون و نصيحتاتون و نظراتتون تشكر ميكنم كه
پس اون دوست جونايي كه لطف كردن و منو لينكيدن اسم منو به ۩۞۩๑ 

تو همين لحظه خانوم چراغي
لبته خانوم زير بار اين ننگ نرفت و![]()
![]()
![]()
![]()
تا بعد...
ديگه نميخوام با عاشقي و اين جور كارا فكر كنم....
گوشي تو كيفم بود...
؟؟؟
؟؟؟
كه منو باز داغون كنه!!!
!!!!!!!!!!
حتي اگه بيشتر از قبل دوسش داشته باشم بايد زجرش بدم...........
"هي حالا ديدي ميتونم
"حيف اون روزاي خوبي كه سوختم و ساختم به پاي تو
دل بي قراره، آروم نداره
اون شبا اون همه قسم خورد كه سرطان دارم...
من 16 سال پيش روز تاسوعا بدنيا اومدم...
گفت:
منو چرا رها كردي نامرد؟؟؟
من آدم نبودم؟؟؟دل نداشتم؟؟؟
لابد چون نخواستم باهات خيلي تريپ لاو بيام و يه لب و ...
گفتي اسما نفرينم كن...
اگه نميرفتم كه عاشق نمي شدم.
مگه به هم قول نداديم كه همديگه رو تنها نذاريم؟؟؟؟
؟؟؟
يه بار كه گفتم ميترسم ماما بابا بفهمن پس بهتره تمومش كنيم تا
اگه ميتونستم 1 سال پيش اين كارو ميكردم...
كردن كار بديه...!
ياد نگاهش ميوفتم
خدايا فقط تو ميتوني...
آخه بهش گفتم...
علي
هنوز نتونستم كامل بكشمش...
اون هنوزم تمام زندگيمه...
خدا رو شكر...
چون دوست داشتم و اين چيزا واسم مهم نبود.
من به تو اعتماد داشتم واسه همين...
دك كردي اما چرا دوباره برگشتي خدا ميدونه...
مگه تو نبودي كه ميگفتي دروغه عاشقي
آره فراموشت كردم علي واسه هميشه...
يه مدت با دلت بازي ميكنه و...
ميخوام از همه متنفر شم...





